عبد الرزاق اللاهيجي

58

گوهر مراد ( فارسى )

و ذهن خالى بود از صور محسوسه و موهومه ، هرآينه معقولات نفس اكثر پيش او حاضر باشد ، و وقت تصور مطلوب اطلاع بر مقدمات مناسبه او بر سبيل دفعتا يا به ادنى توجهى روى دهد و در پيدا كردن مناسبات زحمتى نباشد و فكر « 1 » و انديشهء بسيارى نبايد و حصول مطلوب به آسانى دست دهد . و تواند بود كه تا پيدا كردن عالم غير مرتاض مقدمه‌اى از مقدمات مطلوبى را ، صاحب خلوت تحصيل مطالب بسيار كند كه غير او را در عمرى حاصل نشود . و گاه باشد كه حصول مقدمات مترتبه بىآنكه كسى در تصور مطلوب باشد ، روى دهد و از آنجا نتيجهء علمى كه لازم آن مقدّمات باشد حاصل شود ، خواه آن نتيجه در وقت ديگر مطلوب او بوده باشد و خواه هرگز به خاطرش نرسيده باشد و اين قسم از نظر را الهام گويند . و چون علم دانستن اشياست و اشيا يا ذواتند و آنچه به منزله ذوات و يا احوال و صفات متعلق به ذوات ، پس علم منقسم به دو قسم شد : تصور كه متعلّق است به ذوات اشيا و تصديق كه متعلق است به احوال و صفات اشياء . و مراد از آنچه به منزله ذات باشد آن است كه گاه باشد كه مفهومى حال چيزى باشد ، اما مطلوب اثبات آن حال نباشد بلكه معلوم الثبوت باشد ، و در اين وقت آن حال آلت ملاحظهء آن چيز تواند شد ، و اثبات حالى ديگر كه معلوم الثبوت نباشد براى ملحوظ به آن حال توان كرد ، پس حال اوّل به منزله ذات باشد كه اثبات صفتى براى او كنند . مثالش انسان و كاتب ، چه انسان ذات است و كاتب حال ، چنان كه گوييم انسان كاتب است ؛ و تواند بود كه انسان به عنوان كاتب ملاحظه كنيم و حال ديگر براى او اثبات نماييم ، چنان كه گوئى كه كاتب شاعر است و مراد آن نباشد كه مفهوم كاتب شاعر است بلكه مقصود آن بود كه ذات انسان متصور به عنوان كاتب شاعر است . پس هرگاه كه شيء معلوم به ذات

--> ( 1 ) الف ، ج : فكرى .